مثه همیشه صحبت از رنجوری و ناتوانی میشه باز زنگ تلفن و خبر زمین خوردنت و شیون ها و ناله های مامان ...
دو روز بیشتر طاقت نیاوردی. در کمال ناباوری و با یه بهت غم انگیز میام به سمت خونه و تمام راه هر چه میکنم نمیتونم اشکاموکنترل کنم با یه بغض سنگین لباسهای مشکیمو در میارم و تن میکنم و با بابا راهی شمال میشم . به سرزمین مادریت و به سرزمینی که روزی به تو روح بخشید و حالا داره آزادانه میخنده شاید نمیدونم...
تمام راه به تمام خاطره هات فکر میکنم به تمام خدمتهایی که بهت می کردم ولی هیچ وقت کاملم نمی کرد هر چی می کردم باز کم بود و حالا دلم می خواست کاش بودی ...
شیشه ماشین پائینه و سرمو به دستم تکیه دادم و به این فکر میکنم چطور مامان و خاله هامو ببینم و بغضمو باز پنهان کنم که کار من نیست . شیشه رو می دم بالا تا بارون به صورتم نخوره بیدار شم میخوام فکر کنم خوابم و تو هنوز هستی .
راه طولانی تر از همیشه بالاخره تموم میشه و میرسیم .دیدن پرچم های مشکی و تسلیت نمیذاره تو خواب بمونم پاهام سسته و نا نداره لرزون لرزون وارد خونه خاله میشم و حس میکنم توان روبه رو شدن با مامان و ندارم همه زندگیش رفت یار و همدمش بهترین کسش تنها امیدش مادرش....
خودمو بی اختیار میندازم تو بغلشونو حالا دیگه هق هق گریه هام امونم نمیده و هی نالیدن و من باریدم من باریدم و آسمون بارید....
حالا خیالشون راحت شد که مادربزرگ خسته ام خوشبختی منو دید و به تنها آرزو ی زندگیش رسید و با خیال راحت تن خسته و رنجورش رو به خاک و روح بزرگ و خسته ترش رو ناگهانی به آسمون سپرد و برای من سخت تر که دیروز تو مراسم هفتمین روز درگذشتش برای آخرین بار و همیشه باهاش خداحافظی کردم و اونو به خدای بزرگ سپردم و آرامش همیشگی رو براش از خدا خواستم ....
برای شادی روحش اقرا فاتحه مع الصلوات ....
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
دکتر علی شریعتی
دلم می خواد بنویسم اما حس می کنم دیگه حرفی برای گفتن ندارم انگار تمام حرفام با به بار نشستن انتظارم تموم شده و حالا فقط میخوام سکوت کنم و دنیای این رویا رو کنار تو درک کنم لذتی که این روزها سرشار شده از بوی خوشبختی و آ رامشی که هیچوقت به این زیبایی درک نشده بود آرامش در هیایوی زندگی کنار تو یعنی همین ...
بعد از مدتها فرصت می کنم چشمامو، نه به خاطرخستگی که به خاطر فکرکردن به گذشته ای که به سرعت باد گذشت روهم بزارم و فقط و فقط فکر کنم به روزهایی که گذشت به تشویش های بی جهت من به آرامش تو به خیابون هایی که روزی از قدم گذاشتن در اون می ترسیدم و حالا ترس بی معنی میشه و در نهایت به خدایی که مال من بود و تو ... و حال به خانه ای فکر می کنم که مدتهاست در رویایم بنا شده و اینک باید با خشت خشت جانم به آن روح واقعیت بدم و در دنیای تو بنایش کنم .
در خونه دیوار کبود بازه مثه همیشه با تمام بی مهریا و بی معرفتی های موجه از درودیواره دیوار کبود گله میباره ....
بازم هم مشغله های همیشگی و درس و امتحان و کلاس زبان و بالاخره و از همه مهمتر همسر داری این روزا یه وظیفه دیگه به وظایفم اضافه شده که سنگین تر و مهمتر از تمام برنامه هامه .کسی که مدتها برای رسیدن به هم تلاش کردیم . صبوری کردیم . چشم انتظاری کشیدیم غصه خوردیم و بلاخره شب تولد حضرت زهرا همش با شیرینی محض به بار نشست در یک شب باور نکردنی روز تولد بزرگترین بانوی جهان بزرگترین اتفاق زندگیم رقم خورد و شاید حالا دیگه هیچ ارزویی ندارم .....
دلم م خواد حرف بزنم ولی باید برم .....
از شما چه پنهون هر کاری کردم نیام و این کار فرمالیته تبریک سال نو رو تو وبلاگ امسالم ثبت نکنم نشد راستش دلم نیومد.... باز یه تبریک به ایران مظلوم و خسته ،گفتن بهتر از نگفتنشه ..
میتونم واسه دوستام بهترین روزها و شادترین وقایع زندگیشونو بخوام روزهای شاد و سال برآورده شدن تمام آرزوهاشون ولی واسه ایران چی بخوام ؟؟؟؟ واسه هموطنام ؟؟؟ واسه مردم مظلوم و بی گناه مملکتم چی بخوام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تمام خواسته هام شاید رویاهایی ست که حالا دیگه فکر می کنم شاید دیگه هیچ وقت به وقوع نپیونده ....
و به همین خاطر و در همین فضای مشوش ذهنم هستم که نمی تونم اون تبریکی رو که دلم می خواد و اون تبریکی که از ته دلم باشه و اون تبریکی که ایران و تمام دوستام و تمام همطنام شایسته اش هستن رو به زبون بیارم ...
ولی به رسم دیرین این سرزمین کهن و به یاد انسانهای بزرگ آریایی این بزرگترین یادگار آئینمون رو تبریک میگم یه تبریک خاص به ایران خسته امروز .....
و به شما دوستای خوب و مهربونم و معذرت اگه تو این روزهای شاد فضای دیوار کبود یه کم سنگین و غمبار شد من بهترین روزها رو برای تک تک شماها آرزو می کنم ...
داشتیم سرکی میکشیدم تو این دنیای مجازی و اتفاقی برخوردم به وبلاگ خانم الهام پاوه نژاد و یکی از پست هاشو میخوندم که دغدغه و نگرانی این روزای همه ماست و با هنر قلم خودشون این دغدغه را بیان کردن که عین مطلبشونو بدون اجازه آوردم اونم فقط ....
بهار سال هشتاد و شش که سریال "بیداری" به کارگردانی " بهرام عظیم پور" در حال تصویر برداری بود، سکانسی داشتیم که یک نوازنده دوره گرد در پارک آکاردئون می نواخت و می خواند.بندی از اشعارش این بود:
دنیا ازتو سیرم...دنیا ای دنیا...
صدای سوزناک اون نوازنده گاهی توی سرم می چرخید تا این که سال گذشته همچین روزی بود که از توی کوچه صدای آکاردئون و خواننده اش را شنیدم. اول فکر کردم خیالاتی شدم. بعد پریدم پشت پنجره و دیدم نه خودشه..عجب دنیای کوچکی .نمی دانم نوازنده ی دوره گرد مجموعه کجا کشف شده بود..اما می دانم که در همین خیابان گردی هایش با او آشنا شده بودند و خواسته بودند برای آن سکانس شب و تنهایی بخواند.باور کردنی نیست که از اون تاریخ به بعد تقریبا هفته ایی یک بار و دقیقا دوشنبه ها او در کوچه ی ما می خواند و در تاریکی شب گم می شود.
امشب که دوباره یک ساعت پیش عبور می کرد به زندگی و آدم ها و قصه هایشان فکر کردم. به این که هر کدام از اون گروه الآن کجا هستند و چه می کنند؟ آن چه مسلمه هر کداممان دنبال زندگی و معضلات روزمرگی ، اجتماعی ، سیاسی ، حذف یارانه ، بنزین 700 تومان ، نان لواش صد تومانی و نگرانی های آزار دهنده در این دنیای بی رحم هستیم. اما هر کداممان چقدر بر باورها و خواسته های این چند ساله امان ایستادیم؟ چقدر توانستیم شعارهایمان را عملی کنیم؟ چقدر اجازه پیدا کردیم؟ نمی دانم.
اما می دانم و می بینم انگار زمان برای این نوازنده ی دوره گرد ایستاده...سه سال گذشته ..معلوم نیست او نوایش را از چه زمانی و در کدام خیابان شروع کرده.اما هنوز بر اعتقاد و نوایش پابرجاست و هم چنان با همان سوز می خواند:
دنیا از تو سیرم...دنیا ای دنیا
سکوت .....
خفقان......
دلم برای خودم و تمام هموطنام میسوزه ...
فریاد این سکوت رو فقط خدا بشنوه .....

نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه...
پی نوشت :
این یه اعتقاد عمیق قلبیه و همیشه اون سه نقطه آخرش همونی میشه که من میخوام و تو میخوای و بقیه میخوان ...
خدا رو شکر می کنیم صمیمانه و خالصانه واسه تمام همراهی هاش واسه اینکه حضور ملموسش همیشه هست با من و تو که تمام تکیه و توکلمون به خودشه ...







