می خوام داد بزنم، فریاد بزنم انقد داد بزنم که صدام گوش همه آدمای ابله رو کر کنه که واسه همیشه از نعمت شنیدن محروم بشن، آدمایی که کورن و کسایی که تنها دغدغه اشون سرک کشیدن و دردسر سازی واسه مردمه، بعضی وقتا که فکر می کنم میگم خوش به حالشون که انقد بی دغدغه ان . . .
من به جای زمین خسته میشم که مجبوره وزن این موجودات انسان نما رو هر روز رو شونه اش تحمل کنه و هیچی نگه . . .
خسته ام و زیادی عصبی ام .........
دلم نمی خواد بنویسم، حالم خوب نیست . . . .
به احترام خودم و شخصیت نادیده گرفته شدم میخوام یه هفته سکوت کنم و هیچی ننویسم .


اینم چند تا عکس از درسا جونم که حالا ٢ ماه و ١۶ روزش شده . . .

بعضی وقتا دلم میخواد بنویسم و فقط بنویسم و بی بهونه دلم واسه قلم شکسته ام تنگ میشه، ولی از چی نمی دونم شایدم انقد حرف دارم که نمی دونم از چی بنویسم، از کدومش بگم .......
از مهمونی دیشب بگم که نمی دونم خوشحالیم مغلوبه یا تاسفم؟خوشحالیم از اینکه میبینم هنوز آدمای خوب زیادن و حتی بعد از مرگشون هم دارن با سلول سلول اعضای بدنشون زندگی خلق می کنن و دیدن دوباره خورشید رو به کسایی می بخشن که واسه همیشه به غروب زندگیشون رسیدن،این جاست که دلم میخواد در مقابل روح بزرگشون به زانو در بیام و پاهام سست میشه و میرم توی فکر و به تأسف میرسم که چطور نمی بینم تمام اینایی رو که همیشه از جلو چشمام رژه میرن و شاید من واسه همیشه کورم . . .
بهترین مهمونی بود چون از یه جمع کوچیک سه نفره به یه درس بزرگ رسیدم.
نه مثه اینکه قلم شکسته ام خیلی بی بهونه نبود واسه نوشتن حرف داشت به بزرگی بخشش آدما.
از شعار و حرف های کلیشه ای و روزمره و تکراری هم خسته ام مث ترافیک کسل کننده صبحا و از بوق های مکرر و بی دلیل آدما که بهترین راهش زیاد کردن صدای موزیکه که واسه همیشه گوشهات از شنیدن صداهای آزاردهنده در امان باشه و قوه اش حفظ بشه فقط واسه شنیدن چیزهایی که باید . . .
دلم میخواست ازیلدا بگم ولی نه دوست دارم خودش بیاد بگه چون دلم واسه نگفته هاش تنگه . . .
از صداقت و رو راستی بگم که چطور ناخواسته از نبودش می شکنمو و دلم واسه معصومیت باورم می سوزه که نمی دونم چرا گاهی و به چه جرمی نادیده گرفته میشه و حسی که حالا بیشتر از همیشه دلم میخواست هیچ وقت نداشتمش که اینجوری باعث آزارم بشه و . . .
از دلتنگی واسه عشقم بگم که ندیدنش حتی واسه ثانیه ای جون لحظه هامو می گیره، کاش میشد گاهی ثانیه ها رو نگه داشت . . .
نقطه سر خط . . .
خیلی وقته نیستم دلم برای خودم تنگ شده، برای دیوار کبود،برای تهران و آلودگیش،برای دوستای خوبم، برای دوستایی که هرگز ندیدمشون ولی همیشه دوسشون دارم و ممنون که بهم سر زدید,حالا اومدم .
راستش هنوز به 89 عادت نکردمو و یه جورایی باهاش غریبی میکنم شاید واسه اینه که هنوز نمیدونم تو کوله اش واسم چی آورده و چه موضعی گرفته غلافشو از رو بسته یا نه نظر دوستی داره اما امیدوارم،خیلی زیاد، چون میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست و من بهارمو با خوشی آغاز کردم و حالا با یه لبخند آروم لب پنجره میشینم و نظاره میکنم اتفاقهای خوبو هم واسه خودم و هم تمام شما دوستای خوبی که دوستون دارم....
میخوام تو اولین پست 89 به همین بسنده کنم و فقط با آرزوی روزهای خوب و سرشار از آزادی برای هممون و حرف دیگه ای نزنم و . . .

گر تو سبزی سبزم، گر تو شادی شادم
من از شیرینی تو فرهادم
وطنم، ایرانم،عید آن روز مبارک بادم
که تو آبادی و من آزادم














