﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ديوار كبود</title>
    <description>somayeehh's description</description>
    <link>http://somayeehh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>قناری</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 05 May 2012 18:51:31 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>و  امروز .....</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و امروز بعد از مدتها دوباره هوس کردم از دیوارکبود غبارروبی کنم و یه سری بهش بزنم وقتی پست هامو مرور می کردم تازه فهمیدم چقد دور شدم از این مخفیگاه علنی !&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیگه می خوام این فاصله رو کوتاه کنم و به دیوار کبود قول بدم از این به بعد یه کم بیشتر هواشو داشته باشم و تو تموم مشغله ها و هیاهوی ذهن مشوشم یه وقت واسش بزارم و شاید هم برای خودم .....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این زندگی و روزمرگی های خسته کننده اش منو از همه چی دور کرده حتی از لذت از توگفتن شاید واسه اینه که تو داری لحظه به لحظه و خط به خط منو میخونی احساسمو&amp;nbsp;، تمام ناگفتنی های منو و من دیگه حس نوشتن ندارم و این برام کافی بود ولی حالا میخوام بنویسم از خودم از تو و از تمام لحظات شیرینی که در سراسر زندگیم برام رقم میزنی&amp;nbsp;تا منو جاودانه بخونی تا . . . .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و من تو رو می پرستم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://somayeehh.persianblog.ir/post/89</link>
      <author>قناری</author>
      <comments>http://somayeehh.persianblog.ir/comments/204507/9390014/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-204507.post-9390014</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 18:51:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زندگی ......</title>
      <description>&lt;p&gt;زندگی یعنی طعم بستنی میوه ای .....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.hakimemehr.ir/upload_images/images_medium/icecream_0_60627.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://somayeehh.persianblog.ir/post/87</link>
      <author>قناری</author>
      <comments>http://somayeehh.persianblog.ir/comments/204507/9294659/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-204507.post-9294659</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 14:53:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روحت شاد و گرامی ....</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مثه همیشه صحبت از رنجوری و ناتوانی میشه باز زنگ تلفن و خبر زمین خوردنت و شیون ها و ناله های مامان ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو روز بیشتر طاقت نیاوردی. در کمال ناباوری و با یه بهت غم انگیز میام به سمت خونه و تمام راه هر چه میکنم نمیتونم اشکاموکنترل کنم با یه بغض سنگین لباسهای مشکیمو در میارم و تن میکنم و با بابا راهی شمال میشم . به سرزمین مادریت و به سرزمینی که روزی به تو روح بخشید و حالا داره آزادانه میخنده شاید نمیدونم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تمام راه به تمام خاطره هات فکر میکنم به تمام خدمتهایی که بهت می کردم ولی هیچ وقت کاملم نمی کرد هر چی می کردم باز کم بود و حالا دلم می خواست کاش بودی ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شیشه ماشین پائینه و سرمو به دستم تکیه دادم و به این فکر میکنم چطور مامان و خاله هامو ببینم و بغضمو باز پنهان کنم که کار من نیست . شیشه رو می دم بالا تا بارون به صورتم نخوره بیدار شم میخوام فکر کنم خوابم و تو هنوز هستی .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;راه طولانی تر از همیشه بالاخره تموم&amp;nbsp; میشه و میرسیم .دیدن پرچم های مشکی و تسلیت نمیذاره تو خواب بمونم پاهام سسته و نا نداره لرزون لرزون وارد خونه خاله میشم و حس میکنم توان روبه رو شدن با مامان و ندارم همه زندگیش رفت یار و همدمش بهترین کسش تنها امیدش &lt;strong&gt;مادرش....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;خودمو بی اختیار میندازم تو بغلشونو حالا دیگه هق هق گریه هام امونم نمیده و هی نالیدن و من باریدم من باریدم&amp;nbsp; و آسمون بارید....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا خیالشون راحت شد که مادربزرگ خسته ام خوشبختی منو دید و به تنها آرزو ی زندگیش رسید و با خیال راحت تن خسته و رنجورش رو به خاک و روح بزرگ و خسته ترش رو ناگهانی به آسمون سپرد و برای من سخت تر که دیروز تو مراسم هفتمین روز درگذشتش برای آخرین بار و همیشه باهاش خداحافظی کردم و اونو به خدای بزرگ سپردم و آرامش همیشگی رو براش از خدا خواستم ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای شادی روحش اقرا فاتحه مع الصلوات ....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://somayeehh.persianblog.ir/post/86</link>
      <author>قناری</author>
      <comments>http://somayeehh.persianblog.ir/comments/204507/7497038/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-204507.post-7497038</guid>
      <pubDate>Fri, 12 Aug 2011 11:38:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باز هم علی شریعتی ....</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اولین روز بارانی را به خاطر داری؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.&lt;br /&gt;دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.&lt;br /&gt;و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر علی شریعتی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://somayeehh.persianblog.ir/post/85</link>
      <author>قناری</author>
      <comments>http://somayeehh.persianblog.ir/comments/204507/7383771/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-204507.post-7383771</guid>
      <pubDate>Fri, 29 Jul 2011 08:46:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلم میخواد بنویسم ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دلم می خواد بنویسم اما حس می کنم دیگه حرفی برای گفتن ندارم انگار تمام حرفام با به بار نشستن انتظارم تموم شده و حالا فقط میخوام سکوت کنم و دنیای این رویا رو کنار تو درک کنم لذتی که این روزها سرشار شده از بوی خوشبختی و آ رامشی که هیچوقت به این زیبایی درک نشده بود آرامش در هیایوی زندگی کنار تو یعنی همین ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از مدتها فرصت می کنم چشمامو، نه به خاطرخستگی که به خاطر فکرکردن به گذشته ای که به سرعت باد گذشت روهم بزارم و فقط و فقط فکر کنم به روزهایی که گذشت به تشویش های بی جهت من به آرامش تو به خیابون هایی که روزی از قدم گذاشتن در اون می ترسیدم و حالا ترس بی معنی میشه و در نهایت به خدایی که مال من بود و تو ... و حال به خانه ای فکر می کنم که مدتهاست در رویایم بنا شده و اینک باید با خشت خشت جانم به آن روح واقعیت بدم و در دنیای تو بنایش کنم .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://somayeehh.persianblog.ir/post/84</link>
      <author>قناری</author>
      <comments>http://somayeehh.persianblog.ir/comments/204507/7383573/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-204507.post-7383573</guid>
      <pubDate>Fri, 29 Jul 2011 08:11:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بزرگترین آرزوی زندگی من ....</title>
      <description>&lt;p&gt;در خونه دیوار کبود بازه مثه همیشه با تمام بی مهریا و بی معرفتی های موجه از درودیواره دیوار کبود گله میباره ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بازم هم مشغله های همیشگی و درس و امتحان و کلاس زبان و بالاخره و از همه مهمتر همسر داری این روزا یه وظیفه دیگه به وظایفم اضافه شده که سنگین تر و مهمتر از تمام برنامه هامه .کسی که مدتها برای رسیدن به هم تلاش کردیم . صبوری کردیم . چشم انتظاری کشیدیم غصه خوردیم و بلاخره شب تولد حضرت زهرا همش با شیرینی محض به بار نشست در یک شب باور نکردنی روز تولد بزرگترین بانوی جهان بزرگترین اتفاق زندگیم رقم خورد و شاید حالا دیگه هیچ ارزویی ندارم .....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم م خواد حرف بزنم ولی باید برم .....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://somayeehh.persianblog.ir/post/83</link>
      <author>قناری</author>
      <comments>http://somayeehh.persianblog.ir/comments/204507/7160949/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-204507.post-7160949</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Jun 2011 18:44:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال نو مبارک .....</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از شما چه پنهون هر کاری کردم نیام و این کار فرمالیته تبریک سال نو رو تو وبلاگ امسالم ثبت نکنم نشد راستش دلم نیومد.... باز یه تبریک به ایران مظلوم&amp;nbsp; و خسته ،گفتن بهتر از نگفتنشه ..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میتونم واسه دوستام بهترین روزها و شادترین وقایع زندگیشونو بخوام روزهای شاد و سال برآورده شدن تمام آرزوهاشون ولی واسه ایران چی بخوام ؟؟؟؟ واسه هموطنام ؟؟؟ واسه مردم مظلوم و بی گناه مملکتم چی بخوام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تمام خواسته هام شاید رویاهایی ست که حالا دیگه فکر می کنم شاید دیگه هیچ وقت به وقوع نپیونده ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و به همین خاطر و در همین فضای مشوش ذهنم هستم که نمی تونم اون تبریکی رو که دلم می خواد و اون تبریکی که از ته دلم باشه و اون تبریکی که ایران و تمام دوستام و تمام همطنام شایسته اش هستن رو به زبون بیارم ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی به رسم دیرین این سرزمین کهن و به یاد انسانهای بزرگ آریایی این بزرگترین یادگار آئینمون رو تبریک میگم یه تبریک خاص به ایران خسته امروز .....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و به شما دوستای خوب و مهربونم و معذرت اگه تو این روزهای شاد فضای دیوار کبود یه کم سنگین و غمبار شد من بهترین روزها رو برای تک تک شماها آرزو می کنم ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://somayeehh.persianblog.ir/post/80</link>
      <author>قناری</author>
      <comments>http://somayeehh.persianblog.ir/comments/204507/6501172/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-204507.post-6501172</guid>
      <pubDate>Sun, 20 Mar 2011 15:06:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;داشتیم سرکی میکشیدم تو این دنیای مجازی و اتفاقی برخوردم به وبلاگ خانم &lt;a title="برای زن فردا .... کردیا " href="http://elhampavehnejad.persianblog.ir/"&gt;الهام پاوه نژاد&lt;/a&gt; و یکی از پست هاشو میخوندم که دغدغه و نگرانی این روزای همه ماست و با هنر قلم خودشون این دغدغه را بیان کردن که عین مطلبشونو بدون اجازه آوردم اونم فقط ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بهار سال هشتاد و شش که سریال "بیداری" به کارگردانی " بهرام عظیم پور" در حال تصویر برداری بود، سکانسی داشتیم که یک نوازنده دوره گرد در پارک آکاردئون می نواخت و می خواند.بندی از&amp;nbsp; اشعارش این بود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دنیا ازتو سیرم...دنیا ای دنیا...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;صدای سوزناک اون نوازنده گاهی توی سرم می چرخید تا این که سال گذشته همچین روزی بود که از توی کوچه صدای آکاردئون و خواننده اش را شنیدم. اول فکر کردم خیالاتی شدم. بعد پریدم پشت پنجره و دیدم نه خودشه..عجب دنیای کوچکی .نمی دانم نوازنده ی دوره گرد مجموعه کجا کشف شده بود..اما می دانم که در همین خیابان&amp;nbsp;گردی هایش با او آشنا شده بودند و خواسته بودند برای آن سکانس شب و تنهایی بخواند.باور کردنی نیست که از اون تاریخ به بعد تقریبا هفته ایی یک بار و دقیقا دوشنبه ها او در کوچه ی ما می خواند و در تاریکی شب گم می شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امشب که دوباره یک ساعت پیش عبور می کرد به زندگی و آدم ها و قصه هایشان فکر کردم. به این که هر کدام از اون گروه الآن کجا هستند و چه می کنند؟ آن چه مسلمه هر کداممان دنبال زندگی&amp;nbsp;و معضلات روزمرگی ، اجتماعی&amp;nbsp;، سیاسی ، حذف یارانه ، بنزین 700 تومان&amp;nbsp;، نان&amp;nbsp; لواش صد تومانی و&amp;nbsp;نگرانی های آزار دهنده در این دنیای بی رحم هستیم. اما هر کداممان چقدر بر باورها و خواسته های این چند ساله امان ایستادیم؟ چقدر توانستیم&amp;nbsp;شعارهایمان را عملی کنیم؟ چقدر اجازه پیدا کردیم؟ نمی دانم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اما&amp;nbsp; می دانم و می بینم انگار&amp;nbsp;زمان برای این نوازنده ی دوره گرد ایستاده...سه سال گذشته ..معلوم نیست او نوایش را از&amp;nbsp;چه زمانی و در کدام خیابان&amp;nbsp;شروع کرده.اما هنوز بر اعتقاد و نوایش&amp;nbsp; پابرجاست و هم چنان با همان سوز&amp;nbsp;می خواند:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دنیا از تو سیرم...دنیا ای دنیا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://somayeehh.persianblog.ir/post/79</link>
      <author>قناری</author>
      <comments>http://somayeehh.persianblog.ir/comments/204507/6434806/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-204507.post-6434806</guid>
      <pubDate>Mon, 07 Mar 2011 07:46:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سکوت ...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;سکوت .....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;خفقان......&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;دلم برای خودم و تمام هموطنام میسوزه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;فریاد این سکوت رو فقط خدا بشنوه .....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;img src="http://sooroush.persiangig.com/image/Templates/Meshki/Up.jpg" alt="" width="300" height="334" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://somayeehh.persianblog.ir/post/78</link>
      <author>قناری</author>
      <comments>http://somayeehh.persianblog.ir/comments/204507/6428129/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-204507.post-6428129</guid>
      <pubDate>Sun, 06 Mar 2011 06:08:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خدا...........</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه...&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;پی نوشت : &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;این یه اعتقاد عمیق قلبیه و همیشه اون سه نقطه آخرش همونی میشه که من میخوام و تو میخوای و بقیه میخوان ...&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;خدا رو شکر می کنیم صمیمانه و خالصانه واسه تمام همراهی هاش واسه اینکه حضور ملموسش همیشه هست با من و تو که تمام تکیه و توکلمون به خودشه ...&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;em&gt;&lt;img src="http://i3.tagstat.com/image02/d/0f2e/001G051LgYK.jpg" alt="" width="241" height="179" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://somayeehh.persianblog.ir/post/77</link>
      <author>قناری</author>
      <comments>http://somayeehh.persianblog.ir/comments/204507/6230798/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-204507.post-6230798</guid>
      <pubDate>Mon, 31 Jan 2011 18:02:16 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
